دیوار
نرده های خانه رفته اند٬ باغچه ی کور از بینایی زنگ مدد می خواهد. باغچه دیگر از نگاه عابر چیزی نمی پرسد. او تحسین رهگذر را در جلای آبخوردگی خود از یاد برده است.
رنگ ها در اسارت دیوار می نشینند و به زنگ گوش می دهند...
ولی بعضی ترجیح می دهند که سیاهی لشکر داستان زندگیشان باشند. برای همین در مسیر زندگی،جا به جا، قهرمان های مختلف پیدا می شوند و زندگی آن ها را نقش می زنند و معلوم است که وقتی آدم سیاهی لشکر باشد، باید به فرمان قهرمان ها گردن بنهد و تسلیم شرایط باشد و همین باعث می شود که مرارت و رنج این ها بیش از دیگران باشد...
اگر آدم ها ، تمام سعی شان را بکنند که به جای سیاهی لشکر، قهرمان اصلی زندگیشان باشند، تمام داستان ها ، اگرچه با سختی و رنج و فراز و نشیب، اما بدون شک پایانی دلنشین خواهد داشت که کمترین حسن آن این است که دیگر الاقل آدم از خودش گله ای ندارد...
"دالان بهشت ـ نازی صفوی"
هوینجوری...
تعطیلات خوش میگذره؟راستی عیدتون مبارک...![]()
خدایی نکرده کسی که واسه کنکور نمیخوونه؟![]()
ببین تو رو خدا یه دو روز اینجا نبودیم وبلاگ کساد شده!!!
بازم معرفت مینا جوون...
بیولوژیست نترکی از خووندن ![]()
دلم براتون تنگ شده
از این ماه آخر خوب استفاده کنیدا؟
موفق باشید...
افسانه ی باران:
مردم پاک و ساده دل روستایی عقیده یی دارند...این افکار به قدرت پیرترین درخت ریشه در زمین و زمان دارد؛و شاید کسی چه می داند ، ریشه هایی هم در آسمان.
آنها می گویند اگر یک شب از آسمان ستاره ببارد ، تمام بیماران شفا می یابند ، همه دردها خوب می شود ، از زمین های خشک ، گیاهان خوب می روید ، هر غمگینی شاد و هر گرهی باز می شود ، از هر دانه یی که دهقانی بکارد هشتاد دانه بر می آید ، هر کس آرزویی دارد آرزویش برآورده می شود ، هر عاشقی به معشوق می رسد هر دوستی به دوست ، دشمنی از میان می رود و دیگر هیچ پرنده آواز بد نمی خواند. بله آنها می گویند یک شب حتما از آسمان ستاره خواهد بارید...
السلام علیکم یا اهل البیت
... فریدون مشیری ...
دوستی
دل من دير زماني ست كه مي پندارد
دوستي نيز گلي ست
مثل نيلوفر ناز
كه عجب ساقه ي ترد و لطيفي دارد
بي گمان سنگ دل است آن كه روا مي دارد
جان اين ساقه ي نازك را دانسته بيازارد
در زميني كه ضمير من و توست
از نخستين ديدار
هر سخن هر رفتار
دانه هاييست كه مي افشانيم
برگ وباري ست كه مي رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش مهر است
گر بدان گونه كه بايست به با رآيد
زندگي را به دل انگيز ترين چهره بيارايد
آن چنان با تو بياميزد اين روح لطيف
كه تمناي وجودت همه او باشد و بس
بي نيازت سازد از همه چيز و همه كس
زندگي گرمي دل هاي به هم پيوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه در ها بسته ست ...
تاریخ هر عصر، در کدام عصر نوشته می شود؟
تاریخ آیا می تواند دست به جعل شخصیت بزند؟
آی...زرگر بی مروت تاریخ! محکت را کدام گوری پنهان کرده ای؟ ما طالب طلای خالصیم و عیاری می جوییم...
در گلستانه

دشتهایی چه فراخ!
کوههایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی میآمد!
من در این آبادی، پی چیزی میگشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی.
سلام