افسانه ی باران:

مردم پاک و ساده دل روستایی عقیده یی دارند...این افکار به قدرت پیرترین درخت ریشه در زمین و زمان دارد؛و شاید کسی چه می داند ، ریشه هایی هم در آسمان.

آنها می گویند اگر یک شب از آسمان ستاره ببارد ، تمام بیماران شفا می یابند ، همه دردها خوب می شود ، از زمین های خشک ، گیاهان خوب می روید ، هر غمگینی شاد و هر گرهی باز می شود ، از هر دانه یی که دهقانی بکارد هشتاد دانه بر می آید ، هر کس آرزویی دارد آرزویش برآورده می شود ، هر عاشقی به معشوق می رسد هر دوستی به دوست ، دشمنی از میان می رود و دیگر هیچ پرنده آواز بد نمی خواند. بله آنها می گویند یک شب حتما از آسمان ستاره خواهد بارید...

..... یک شب ، بعد از هزار سال ، نه ، صدهزار سال ، نه بعد از تمام زمان از آغاز تا پایان ، یک شب از آسمان به جای قطره ی باران ، ستاره ریخت... اما ، چه شد که این باران را هیچ کس ندید؟!! ...حکایت این طور بود :

مردم که دسته دسته یا تک تک مثل کلاغهای عزادار از سر کار بر می گشتند فکر ابر نبودند. آنقدر چیزها داشتند که به آن فکر کنند ، آنقدر غصه داشتند، آنقدر در خانه هایشان بیمار خفته بود ، آنقدر فکر آب و نان و قرض و روزنامه و این حرفها بودند که دیگر کسی حوصله ی فکر کردن به ابر را نداشت. و راستش عجیب تر اینکه در تمام این شهر و در میان همه مردم به صورت مؤمن ، حتی یک نفر هم خدا نداشت. چون دست کم اگر نفر خدایی داشت تنگ غروب سرش را بلند می کرد و می گفت : " خدایا! باران رحمتی بفرست! " و چشمش به ابر می افتاد...!

لعنت به دیدگان درویش و چشمان قناعتگر!

ابر بیچاره از اینکه هیچکس سرش را بلند نمی کند که او را ببیند غمگین شد ، به خودش پیچید ، و باز پیچید ، و عاقبت فریادش برخاست : ای عابران! کلاغهای عزادار! مرا نگاه کنید! من ، افسانه ی قدیم شما هستم ؛ ابری هستم با دانه های ستاره.

مردم که صدای فریاد ابر را شنیدند ، از بس که ابرها آمده بودند و فریاد کشیده بودند و آب و گِل و تگرگ روی سر آنها ریخته بودند ، دویدند به طرف خانه هایشان. ابر کمی صبر کرد و دید که نه ... هیچکس ، دیگر هیچکس نگاهش نمی کند ، دیگر کسی در خیابانها نمانده است ، و از غصه ی چنین خلوتی گریست ؛ اما به جای قطره ی باران ، دانه های ستاره ریخت. ستارگان منتظر بودند که تقدیس شوند ، که احترام ببینند ، که تک تک مردم با شادی در میان ِ بارانِ ستاره بنشینند ، فریاد بکشند، آواز بخوانند ؛ اما عجیب بود ، خیلی عجیب که حتی یک نفر هم ستارگان را ندید....

                                                                                      " افسانه ی باران_ نادر ابراهیمی "

می بینید دوستان من...؟! ما باورهایمان را باور نداریم...در انتظار نوریم اما چشمانمان را بروی نور می بندیم...از خدا باران می خواهیم اما به هنگام باران به جای اینکه سراپا ظرف شویم ، چتر به دست می گیریم... از شما می پرسم ، و شما نیز از خود بپرسید: زیر سقفِ پربرکتِ الهی  ظرف گونه قدم بر می دارید یا چترگونه؟ بینایید و هوشیار یا کور و منتظر؟؟؟؟