باران رویا...
"...ما باغچه ی کوچکی داشتیم. و گل های کوچکی که باغبان برای آن آفریده بود. ما گل های کوچکمان را آب می دادیم. کنار باغچه می نشستیم و علف ها از ریشه بیرون می آوردیم و دور می انداختیم. درختان را می گفتیم که سایه بردارند و آفتاب را بگذارند که بر گل های کوچک ما بتابد. گل ها از یاد بردند که باغبان آنها را کوچک آفریده است. سر کشیدند و بلند شدند. ما نتوانستیم با گل ها بجنگیم . ما نتوانستیم آنها را از خاک جدا کنیم . آنها ریشه هایی یافتند که ده سال خاک نمناک باغ را مکیده بودند. گل ها از درخت های بلند و سایه بان های برگ نترسیدند. گل ها از آنکه باغچه کوچک است ، باغ کوچک است و دنیا کوچکتر از همه ی آنهاست نهراسیدند؛ و روزی از راه می رسید که باباجان گفته باغچه را بیل بزنند. گفته که مثل تمام حیاط ، آنجا را هم سنگ بگذارند.
هلیا تو نگفتی که ما آن را دوست داریم ؟ هلیا تو نباید بگذاری که آنها باغچه ی ما را خراب کنند ، تو نباید بگذاری. اما اگر یک روز باغبان واقعاٌ بخواهد این گل ها را از بین ببرد ، ما باید آنها را برداریم و از اینجا برویم. همه جای زمین برای گل های ما خاک هست و مهر در خاک روییدنی ست چون گیاه... "
سلام