روح عزیزم...

الهی بمیرم برایت...

بمیرم که انقدر مظلومانه و ساکت، این همه سال زندانی بودن در جسمی به دردنخور را تحمل کرده ای...

بمیرم برای صبوریت...

بمیرم برایت که این جسم تو را درک نمی کند...

و تو این همه سال خودت را با کسی یکی کردی که ...

و چند سال دیگر باید این جسم را تحمل کنی، ... خدا داند...

بمیرم برایت که تو از عرش کبریایی بودی و

این جسم...

از فرش خاکی...

بمیرم برایت که این همه سال،

این همه سال،

نتوانستی هیج روحی را بیابی که شاید اندکی،

آری، فقط اندکی،

تو را از یاد این زندانت رها کند...

بمیرم برایت که تا خواستی "عاشق" شوی،

باز این جسم دردسری تازه برایت به ارمغان آورد...

تا "عشق" را نیز از یاد ببری...

و تو باز هم صبوری کردی...

بمیرم برایت ای روح عزیزم،

که قدیم تر ها، هر بار که این جسم در خواب بود،

فرصت را غنیمت شمرده، به افق های دوردست پرواز می کردی...

می رفتی تا تجدید قوایی کنی...

اما حالا،

دیر زمانی است که حتی موقع خواب جسم هم،

به جاهایی کشانده می شوی که تو را خسته تر و خسته تر می کنند...

اما تو باز هم...

باز هم صبوری می کنی...