سرگذشت غم انگیزعلوم پایه...

...........از راننده تاکسی پرسیدم آقا دانشگاه صنعتی خاتم الانبیاء نمیرین؟ راننده با چشمانی که از فرط تعجب داشت از حدقه بیرون میزد و با دهانی باز چند ثانیه ای به من خیره نگریست و آنگاه با لحنی دلسوزانه و پدرانه به من گفت: چنین دانشگاهی در این شهر وجود خارجی ندارد. گفتم آقا شاید شما از وجودش بی اطلاعید؟!! با اطمینانی عجیب گفت: خیر من تمام عمرم راننده بودم و چنین اسمی به گوشم نرسیده... خلاصه به من فهماند که " نگرد نیست ".

بعد از کلی جست و جو و پرس و جو به این نکته پی بردم که بله... باید گفت منابع طبیعی نه دانشگاه صنعتی .(حتی مردم شهر هم از وجودش بی اطلاع بودند... )

خوب به هر زحمتی بود با ذوق و شوقی عجیب به دانشگاه رسیدم، . ده دقیقه ای به بالا نگریستم تا بالاخره موفق شدم سردرِ دانشگاه را پیدا کنم . با خطی نه چندان زیبا و بسیار ریز نوشته بودند: " دانشگاه صنعتی خاتم الانبیاء "

به خودم دلداری دادم که ظاهر بیرونی چندان مهم نیست ، مهم کیفیت داخلی و اعتبار علمی دانشگاست (هر چند ندایی درونی به من می گفت : رنگ رخساره نشان می دهد از سر درون ) .

از جنگل روبروی دانشگاه ، مقداری چوب تهیه کردم و یک کلک ساختم و با آن از دریاچه ی جلوی دانشگاه رد شدم .

وارد دانشگاه که شدم دو نفر که گمان کنم نگهبانان وظیفه شناس دانشگاه بودند ، جلوی مرا گرفتند و با لحنی متعجب و خشن از من پرسیدند : نامت چیست ؟ کارت شناسایی ات را رو کن!! یک آن به چشم هایم شک کردم ، فکر کردم شاید به موسسه تحقیقاتی رویان وارد شده ام ، برگشتم و برای اطمینان خاطر دوباره به سردرِ دانشگاه نگاه کردم... بله نوشته بود " دانشگاه ".

پس با اعتماد به نفسی باور نکردنی جلو آمدم ، سینه سپر کردم و کارت دانشجویی ام را با افتخار نشان دادم و پس از بازجویی های بعمل آمده اجازه ورود صادر شد. با خودم گفتم : باید جای بسیار " منظم " !! و دارای " قوانین " !! محکمی باشد .

جلو رفتم ... به اولین ساختمانی که رسیدم وارد شدم . شاید باور نکنید ولی به گمانم این ساختمان از بازمانده های شهر ارجان می باشد که مردم " صرفه جو"ی بهبهان از آن استفاده ای فرهنگی کرده اند . داخل تونل که شدم ...ببخشید...داخل ساختمان که شدم ، راهرویی بسیار بزرگ و خلوت بود که تا چشم کار می کرد امتداد داشت ، وحشتی سراپای وجودم را در بر گرفت . با ترس و اکراه کمی جلوتر رفتم ، در سمت چپم تونلی – بازهم ببخشید – راهرویی دیگر بود . ترسیدم جلوتر بروم ؛ چون برای اولین بار بود که به چنین مکان غریبی وارد می شدم ، احتمال داشت گم شوم ، بعلاوه صداهای عجیبی که بی شباهت به نعره شیر و پلنگِ جنگل نبود از وسط های تونل به گوش می رسید . پس ترجیح دادم همانجا منتظر بمانم تا شاید رهگذری پیدا شود و از او کمک بگیرم .

...... چند ساعتی منتظر ماندم تا بالاخره دختری از کنارم رد شد . دست به دامان دختر شدم و از او پرسیدم : خانم ! " دانشکده علوم پایه کجاست؟؟ " . دختر دلسوزانه دستی به سرم کشید و شانه ام را فشرد و گفت : اینجا دانشکده علوم ندارد .

ناگهان چشمانم سیاهی رفت ، دنیا روی سرم فروریخت . به یاد امید و آرزوهای قبل از کنکور افتادم ...( زهی خیال باطل ) احساس کردم فشارم به شدت افتاده ...

دختر بیچاره که متوجه حال بد من شده بود سعی کرد به من دلداری دهد و گفت نگران نباش... موقتی است... و بعد دوید و از آب سرد کن ساختمان برایم یک لیوان آب آورد . آبش به شدت شور بود ولی به بالا آمدن فشارم کمک زیادی کرد.

بعد از مدتی که حالم بهتر شد ، ازآن تونلِ تاریک بیرون آمدم . ( دختر به من گفته بود که باید به دانشکده فنی مراجعه کنم ) . پس راه افتادم و جلو رفتم . تعداد زیادی ماشین را دیدم که بالای سر هر کدامشان تکه فلزی قرار داشت ، بعدها فهمیدم که آنجا پارکینگ دانشگاه است . البته این دانشگاه پارکینگ دیگری هم دارد که بصورت روباز می باشد و جلوی درب ورودی قرار دارد و متعلق به دانشجویان می باشد . بگذریم... جلوتر که رفتم ساختمانِ یه کم با شکوهی !! نظرم را جلب کرد . وارد ساختمان شدم و به طرف آسانسور دویدم . دکمه اش را زدم ولی متوجه شدم که خراب است . به ناچار از پله ها بالا رفتم ... به بالا که رسیدم درد شدیدی در زانوانم احساس کردم . از پسربچه ای که بعدها فهمیدم دانشجوی فنی !!! است پرسیدم : دفتر علوم پایه کجاست ؟ با تمسخر به من نگریست و با لحنی بسیار مغرورانه به من گفت : آنجاست . با خودم فکر کردم که شاید این پسربچه فسیل زنده ی پسر پادشاه ارجان باشد ، پس با احترام از او تشکر کردم و به طرف " خانه ی دوست " به راه افتادم .

در زدم و وارد اتاق شدم . سلام کردم ، پژواک صدایم را شنیدم که به من سلام کرد . از محل برگزاری کلاسها پرسیدم ... چنان نگاه پرمعنایی به من انداخت که شستم خبردار شد سؤال بدی پرسیدم . پس بی سروصدا بیرون رفتم . ناگهان صدای ناله ای دسته جمعی به گوشم رسید ، سر چرخاندم و جمعیتی 32 نفری را دیدم که از فرط آوارگی ناله می کردند . جویای نام و نشانشان شدم ، متوجه شدم که همدردیم .

خلاصه بعد از نیم ساعتی که از ساعت 8 صبح می گذشت ، صدای شادی نماینده کلاس را شنیدم که می گفت یک کلاس خالی در منابع - همان تونل را می گفت – پیدا شده . با ذوقی باورنکردنی به طرف ساختمان مذکور دویدیم . وارد کلاس شدیم ... یک ساعتی منتظر ماندیم ( الاف شدیم ) ... ساعت 9 ونیم شده بود که ناگهان مردی پوشه به دست وارد کلاس شد . حرفهایش ما را مملو از امید کرد . به ما وعده های باورنکردنی داد . قول داد که تا دو ماه دیگر در دانشگاه خودمان درس بخوانیم . اکنون یک سال و نیم از آن روز می گذرد و ما همچنان در پی کلاس خالی ...

چند باری به فکر بر پا کردن خیمه و چادر افتادیم اما افسوس مسئولان محترم مدرسه ... ببخشید ... دانشگاه پول خرید چادر را هم نداشتند به ما بدهند ( همه را خرج دانشکده علوم نامرئی کرده بودند ) خودمان هم که هشتمان گرو نهمان بود ؛ همه را خرج  کرایه تاکسی کرده بودیم .

یک با هم به فکر برگزاری اولین کلاس متحرک در مسیر منابع-فنی افتادیم . در این صورت با یک تیر سه نشان می توانستیم بزنیم : هم اسممان را در کتاب رکوردهای گینس ثبت کنیم ، هم از زیر بار منت " تونل زی " ها و دانشجویان رشته ی " کارگری " و " برق گرفتگان " راه علم ، خلاصی یابیم و هم به نوعی میزان خوشبختی مان !!! را به مسئولین لشکری و کشوری نشان دهیم . 

                  ..... این فکر همچنان در حال بررسی است .....

                                                      "  تا اطلاع بعدی خدانگهدار" 

 

پاورقی :

خودم می سازمت علوم ، اگرچه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو میزنم ، اگرچه با استخوان خویش

خواهم بوئید ازهرباریوم تو گل ، به میل نسل جدید تو

خواهم ساخت ملاتِ سیمان ، به سیل اشک روان خویش

یک روز روشن ، سیاهی از دلها می رود

به روی خود آب میزنم ، تا وجودت را باور کنم

اگرچه صد ساله فارغ التحصیل شده ام ، به بهبهان بر خواهم گشت

که بردرم قلب حسودان ز نعره آنچنان خویش

اگرچه پیرم ولی هنوز – مجال تعلیم اگر بود –

استادی آغاز می کنم کنار دانشجویان عزیز تو

                                                سیمین-زیست89    

 

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد دانشگاه

که از منابع و فنی ملولم و علومم آرزوست

گفتند یافت می نشود گشته ایم ما

گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست

                                    جلال الدین- زیست 89