ارزش کدخدایی به کدخداست نه به مقام کدخدایی... 

آری اینگونه اند مردمی که حق دانستن و قضاوت کردن ، این حیاتی ترین حقوق خویش را به دیگران واگذار می کنند ، و راه شان را نه با تکیه بر آگاهی و شناخت ، بل بر اساس اعتماد یکپارچه به رهبران می پیمایند و تسلیم اراده ی کسانی می شوند که مصالح ایشان ، چه بسا ، همیشه با مصالح و آرمان های توده ها یکی نباشد.

امروز ، چشم به حرکت رهبری می دوزند که روزگاری ، به دلیلی ، کسب حیثیتی کرده است – شاید کاذب – و به راه او می روند ؛ و فردا به هر دلیلی دیگر ، روی از او می گردانند و به جبهه ی دیگری نقل مکان می کنند ، و در همه حال ، ساده لوحانه و معصومانه آلت فعل اند و برانگیخته شده به دست کسانی که منافع شان ، رشد آگاهی توده ها را ایجاب نمی کند.

و تا آن هنگام که رهبران و پیشگامان ، مظهر اراده ی آگاه توده ها نباشند ، و تا توده ها ، سوای شعور تاریخی شان ، خود به مرحله تحلیل عینی لحظه به لحظه ی حوادث نرسند ، فریب خوردن ، و به بیراهه کشانده شدن ، و تن به تقدیر آوارگی و درماندگی سپردن ، برای توده ها ، امری است نه چندان غریب و بعید.

آنها که نمی جویند و نمی پرسند و نمی شناسند ، خیل کوران را مانند ، دلبسته ی بُن عصای بینایی ؛ و وای اگر آن بینا به راه خویشتن برود نه راهی که کوران را آرزوست ؛ و وای اگر آن به ظاهر بینا ، خود در معنا کوری باشد که بُن عصای بیگانه ای را گرفته باشد...

 

آن صدای خوشِ پر خواسته ی مُدّعی زیباست :

" من آمدم ، من خواهنده ی پر توقع سلامت ، آسایش ، شادمانی و آزادی ... من آمدم تا نه در جهانِ جلادان ، که در دنیای دادگران زندگی کنم ، چند روزی ، به عدالت ، بی دغدغه ... "